🐾 سگی که شب‌ها خواب بچه‌ها را نگهبانی می‌کرد

بازدید: 16 بازدید

 

 

آن شب، «نیلا» اصلاً خوابش نمی‌برد.

 

هر کاری می‌کرد فایده نداشت.

 

یک طرف غلت می‌زد…

 

طرف دیگر غلت می‌زد…

 

پتو را تا زیر چانه‌اش بالا می‌کشید و دوباره پایین می‌انداخت.

 

آخر سر نشست و به اتاق تاریکش نگاه کرد.

 

ماه از پشت پنجره نور نرمی روی زمین انداخته بود.

 

نیلا آهسته گفت:

 

— «کاش یکی بود که باهام حرف می‌زد…»

 

در همان لحظه، صدای خیلی آرامی شنید.

 

هاپ…

 

نیلا خشکش زد.

 

— «این صدا چی بود؟»

 

دوباره:

 

هاپ… هاپ…

 

نیلا سرش را برگرداند.

 

گوشه اتاق، کنار بالش، یک سگ کوچولوی سفید و سیاه نشسته بود.

 

همان سگی که چند روز قبل به خانه‌شان آمده بود.

 

نیلا با تعجب گفت:

 

— «تو… صدایم کردی؟»

 

سگ دمش را تکان داد.

 

هاپ!

 

نیلا خندید.

 

— «ولی تو که نمی‌تونی حرف بزنی!»

 

سگ جلو آمد، روی دو پایش نشست و با پوزه‌اش به پتو اشاره کرد.

 

نیلا پتو را کنار زد.

 

— «می‌خوای بیای زیر پتو؟»

 

سگ فوراً پرید کنارش.

 

نیلا او را در آغوش گرفت.

 

نرم بود…

 

خیلی نرم.

 

آن‌قدر نرم که نیلا احساس کرد یک تکه ابر را بغل کرده است.

 

همان لحظه صدای عجیبی از بیرون اتاق آمد.

 

خش‌خش… خش‌خش…

 

نیلا آرام گفت:

 

— «این دیگه چی بود؟»

 

سگ از زیر پتو بیرون پرید.

 

دمش را بالا گرفت و به سمت در رفت.

 

نیلا هم پشت سرش راه افتاد.

 

در اتاق را کمی باز کردند.

 

راهرو تاریک بود.

 

اما انتهای راهرو یک نور کوچک دیده می‌شد.

 

سگ آرام جلو رفت.

 

نیلا پشت سرش حرکت کرد.

 

نور هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد.

 

وقتی به انتهای راهرو رسیدند، نیلا با تعجب دید که پنجره اتاق پذیرایی باز مانده و پرده در باد تکان می‌خورد.

 

نیلا خندید.

 

— «پس این بود صدای ترسناک!»

 

سگ نشست و با قیافه‌ای جدی به نیلا نگاه کرد.

 

انگار می‌گفت:

 

«دیدی؟ من اینجام که مواظبت باشم!»

 

نیلا او را بغل کرد و گفت:

 

— «پس تو نگهبان شب منی!»

 

سگ:

 

هاپ!

 

نیلا دوباره خندید.

 

آن دو به اتاق برگشتند.

 

نیلا سگ کوچولویش را کنار خودش گذاشت، پتو را روی هر دو کشید و گفت:

 

— «از امشب، هر وقت خوابم نبرد، تو کنارمی.»

 

چشم‌هایش را بست.

 

چند لحظه بعد، صدای نفس‌های آرام نیلا اتاق را پر کرد.

 

و درست قبل از اینکه کاملاً خوابش ببرد، احساس کرد چیزی نرم کنار دستش تکان خورد.

 

سگ کوچولو خودش را نزدیک‌تر کرد.

 

انگار واقعاً نگهبان خواب‌هایش بود.

 

آن شب، نیلا خواب دید در یک جنگل بزرگ قدم می‌زند؛ جایی که درخت‌ها شکلاتی بودند، ابرها پنبه‌ای و ستاره‌ها مثل چراغ‌های کوچک می‌درخشیدند.

 

و یک دوست وفادار با لکه‌های سیاه، همیشه چند قدم جلوتر از او حرکت می‌کرد.

 

صبح که نیلا از خواب بیدار شد، اولین چیزی که دید…

 

همان سگ کوچولوی سفید و سیاه بود.

 

نیلا لبخند زد و گفت:

 

— «صبح بخیر، نگهبان خواب‌های من.» 🐶❤️

 

سگ البته چیزی نگفت.

 

فقط همان‌طور آرام کنار بالش دراز کشیده بود.

 

اما نیلا مطمئن بود که جوابش را می‌داند:

 

«امشب هم مراقبت هستم.»

 

 

 

🐶 یک دوست نرم برای شب‌های شیرین

 

اگر تو هم دوست داری یک دوست کوچولوی نرم و مهربان کنار تختت داشته باشی، عروسک سگ دالماسی پولیشی می‌تواند همان دوست قصه‌ی ما باشد.

 

این عروسک با اندازه ۲۶×۱۹ سانتی‌متر، از جنس پولیشی بسیار نرم و لطیف ساخته شده و قابلیت شست‌وشو دارد؛ بنابراین می‌تواند هم برای بازی و قصه‌سازی و هم به‌عنوان یک همراه دوست‌داشتنی هنگام خواب استفاده شود.

 

🐾 نرم و لطیف

🐾 قابل شست‌وشو

🐾 مناسب کودکان و بزرگسالان

🐾 مناسب برای هدیه و دکور اتاق

🐾 مناسب بازی‌های تخیلی و نقش‌آفرینی

 

🌙 حالا نوبت توست…

 

شاید امشب وقتی چراغ اتاقت را خاموش کردی، یک دوست خال‌دار کوچولو هم کنار بالشت منتظرت باشد…

 

🛒 ، اینجا کلیک کنید.

دسته‌بندی داستان‌های زیر پتو
اشتراک گذاری
نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.

ورود به سایت
پاسخگوی شما هستیم!