🐢🌙 داناتلو و مأموریت مخفی نیمهشب
آن شب، وقتی همهی خانه خوابیده بودند، «پارسا» زیر پتویش دراز کشیده بود و به صدای باد گوش میداد.
چشمهایش کمکم سنگین شده بود که ناگهان…
تق!
پارسا چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه سکوت…
بعد دوباره:
تق… تق…
صدای عجیبی از قفسهی اسباببازیها میآمد.
پارسا آرام نشست و گفت:
— «کی اونجاست؟»
هیچکس جواب نداد.
پتو را کنار زد و پاورچینپاورچین به سمت قفسه رفت.
همین که دستش را جلو برد…
وای!
یک سایه از روی دیوار رد شد!
پارسا عقب رفت.
اما وقتی دقیقتر نگاه کرد، دید سایهی یک لاکپشت کوچک با نقاب بنفش است.
پارسا با تعجب گفت:
— «داناتلو؟!»
داناتلو همانجا ایستاده بود؛ چوب مخصوصش را در دست داشت و انگار منتظر کسی بود.
پارسا آرام پرسید:
— «اینجا چه کار میکنی؟»
این بار داناتلو انگار با نگاهش جواب داد:
یک مأموریت داریم!
پارسا جلو رفت.
— «چه مأموریتی؟»
داناتلو به سمت پنجره اشاره کرد.
پارسا پرده را کنار زد.
بیرون، روی پشتبام خانهی روبهرو، یک نور سبز کوچک چشمک میزد.
پارسا گفت:
— «اون چیه؟»
داناتلو چوبش را بالا آورد.
انگار میگفت:
وقتشه بفهمیم!
اما یک مشکل وجود داشت.
برای رسیدن به آن نور، باید از یک مسیر پر از موانع عبور میکردند.
داناتلو جلو رفت.
از روی یک مانع پرید.
بعد چرخید و با چوبش راه را باز کرد.
پارسا خندید.
— «تو واقعاً یک نینجایی!»
اما ناگهان…
تَق!
یک جعبه جلوی پای داناتلو افتاد.
داناتلو نتوانست از آن رد شود.
پارسا کمی فکر کرد.
جعبه را کنار زد و گفت:
— «راه باز شد!»
داناتلو سرش را تکان داد.
آن دو ادامه دادند.
هر بار مانعی سر راهشان قرار میگرفت، پارسا راهی تازه پیدا میکرد و داناتلو هم آماده بود از دوستش محافظت کند.
بالاخره به نور سبز رسیدند.
پارسا خم شد و آن را برداشت.
یک سنگ کوچک نورانی بود!
داناتلو آن را در دست گرفت و ناگهان…
نور سنگ تبدیل به هزاران ستارهی کوچک شد که در اتاق پخش شدند.
پارسا با هیجان گفت:
— «وای!»
داناتلو لبخند زد.
حالا اتاق دیگر تاریک نبود.
پر از ستاره بود.
پارسا روی تخت نشست و گفت:
— «داناتلو، تو باهوشی… ولی فکر کنم منم امشب یک نینجا شدم!»
داناتلو چوبش را روی شانه گذاشت.
ماموریت با موفقیت تمام شده بود.
پارسا دوباره زیر پتو رفت.
داناتلو را کنار بالش گذاشت.
چشمهایش را بست و زمزمه کرد:
— «فردا شب… مأموریت بعدی.»
چند لحظه بعد خوابش برد.
اما درست قبل از خواب، صدای خیلی آرامی شنید:
تق…
پارسا لبخند زد.
شاید داناتلو هنوز بیدار بود…
شاید هم داشت برای مأموریت بعدی آماده میشد. 🐢💜
🐢 داناتلو آمادهی مأموریت بعدی است!
اگر فرزندتان عاشق نینجاها، ماجراجویی و داستانسازی است، فیگور داناتلو میتواند بهانهای برای ساختن دهها داستان تازه باشد.
این فیگور حدود ۱۲ سانتیمتر ارتفاع دارد، مفصلهای متحرک در دستها، پاها و سر دارد و با چوب بو، لباس نینجایی و نقاب بنفش طراحی شده است.
کودک میتواند با تغییر حالت دستها و پاها، صحنههای مختلفی برای بازی بسازد و خودش داستانهای جدیدی برای داناتلو خلق کند.
🎭 نقشآفرینی و داستانپردازی
🧠 پرورش خلاقیت و تخیل
🤏 تقویت مهارتهای حرکتی ظریف
🥷 مناسب بازی و کلکسیون
🎁 انتخاب جذاب برای هدیه و سورپرایز
اسباب بازی های مسعود | فروش آنلاین اسباب بازی